بوسه های عاشقونه
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

داماد به دلیل بوس دادن به عروس دار فانی وداع گفت




مي خوام برات يه آسمون بسازم ازعاشقيام
رو هر ستاره بنويسم كه من فقط تورو مي خوام
مي خوام برات بنا كنم هزار و صد تا كهكشون
روهرهزارو صد تا شون از تو بزارم يه نشون
تورو دارم تورو دارم لحظه لحظه در كنارم
بي تو پاييزو زمستون با تو همرنگ بهارم
بوسیدن تا حد مرگ اینجور بوسیدن رو ندیده بودیم




![بوسه عاشقانه]()
تصاویر عاشقونه
![]()
![]()
![]()


من در نفس تو رمزها یافته ام
من با نفس تو زندگی ساخته ام
من در نفس تو یافتم مکیده ای
با خون ترانه تو در رگ هایم
در خشک ترین کویر
بی باران
من در نفس تو خرم آبادم
وقتی دو کبوتر حرم را دیدم
در قرمزی نوک هاشان می شکفند
پنهان کردم در نفس تو گنج هایم را
در ژرف ترین خواب تو اسرارم را
پنهان ز تو،آهسته امانت دادم
من در نفس تو رود را پوییدم
بازیچه موج
از راه تنفس
دهان با تو
از غرق شدن به زندگی بر گشت
هر بازدم تو روح رویای من است
مهرابه ی آتشکده در بوسه ی تو
من آتش را به بوسه برگرداندم
خاکستر بوسه را به آهی کوتاه
تا با نفس تو مشتبه گردد
در راسته عطر فروشان امشب
در بین هزارن شیشه ی مشک و گلاب
می پرسم
دستمال عطر آگینی از نفس تو چند ؟؟


ما هم دل داریما ؟!

![]()
![]()
بوسه از نوع ژیمناستیک
![]()
![]()
عکس زیبای عاشقانه گرافیکی
![]()
![]()
![]()

![Сердечки - Картинки про любовь (78 фото)]()
![]()








![]()


مگه حیوانات دل ندارن اینم یجورشه دیگه ؟!!!!
![]()


![]()
دوستان عزیزتر از جانم ببخشید که چند روزی نبودم ولی حالا امروز اومدم که یه سروگوشی به وبم بدم و شما رو خوشحال بکنم اگه ممکنه شما هم در خوشگلی وبم بهم کمک کنید و با نظرات خوبتون این دل شکسته رو خوشحال کنید ممنونم از لطفتون 






دوستای خوب ونازنینم اگه شعر عاشقونه ای دارین برام بفرستین تا توی وبم بزارم متشکرم از شما 


[ ]
+
عکس های عاشقونه سری 1
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
|
دست خودم نيست
|
|
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی! |
عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست میدارم ، این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست!
همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است ، و بدان که همه
این دردسر ها و غم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است!
این قلب سرخ و کوچک من انتظاری بالاتر از عشق دارد ! این قلب من تو را میخواهد وبه جز تو هیچ چیز از من نمیخواهد!. نه خونی میخواهد و نه نفسی ، نه زندگی را میخواهد و نه هم نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد . فقط تو را!
عزیزم دست خودم نیست ، دست این قلب پر توقع من است !
به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و آخرین عشق واقعی و همدلی هستی که در اعماق قلبم نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم .





معلومه که خستهام
چون آدمها یک جایی باید خسته بشن
از چی خستهام نمیدونم
دونستنش هم بدردم نمیخوره
چون خستگی همینه که هست
سوزش زخم همینه که هست
و با علتش کاری ندارم
آره خستهام
و آروم میخندم
به خستگی که فقط همینه
در تن تمنای خواب
در روح آرزوی فکرنکردن



عشق
عشق يعني
شادي براي ديگري
هنگامي كه او شاد است
غمخواري ديگري
هنگامي كه او غمگين است
با هم بودن در خوشي ها
و با هم بودن در نا خوشي ها
عشق سر منشا قدرت
Love is
ايا واقعا" مي داني براي من چه ارزشي داري؟
Do you really know how much you mean to me?
ايا ميداني كه عميق ترين معناي زندگي مني
How you are the deepest meaning in my life
خواهش ميكنم هميشه بدان كه بيشتر از
هر چيزديگري در اين دنيا دوستت دارم
Please always know that I love you
More than anything else in the world
وقتي افتاب درحال روشن كردن رو زاست
من بيدارم و اولين فكرم تويي
شبانگاهان
در تاريكي به درختان خيره ميشوم
كه چون سايه هاي در مقابل ستارگان خاموش قد كشيده اند
مجذوب اين ارامش مطلق ميشوم
و اخرين فكرم تويي
TO YOU MY LOVE
In the morning
When the sun is just starting to light the day
I am awakened and my first thoughts are of you
At night
I stare at the dark trees
Silhouetted against the quiet stars
I am entranced into a complete peacefulness
And my last though are of you


دوست دارم مثل
لحظهي مستي و راستي
دوست دارم مثل
عشقي كه از من ميخواستي
با تو شاعر با تو عاشق
با تو مست دقايقم
با تو سبزم با تو شادم
با تو هر لحظه عاشقم
دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم
دوست دارم هميشه
بمون هميشه عشق من
كه زندگي بدون تو نميشه




شب و ...
شب و دل شوره های پاره پاره
شب و تکرار اندوهی دوباره
مردد مانده ام درچشمهایت
تو خورشیدو ماهی یا ستاره
پریشان مانده ام چشم انتظارت
ولی پیچم به راهت بی اشاره
مرورت میکنم هر روزو هر شب
تو زیباتر شوی در هر نظاره
دلم میخواهد از عشقت بگویم
که از جنس ترنم های باران بهاره
فقط یک بار صدایم کن تا ببینی
که جانم را فدایت میکنم بی استخاره
[ ]
+
قصه عشق و جزیره
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي
احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.
اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزی از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت که با کشتي با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
"ثروت، مرا هم با خود مي بري؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمي توانم. مقدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم."
عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني."
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم."
شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدايي شنيد:
" بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم."
صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند
ناجي به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:
" چه کسي به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:
"چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند."

تفدیم به عاشق کم صبر با شما هستما !!!




مؤمن و گرفتاری های او در دنیا
خداوند متعال چنين مقدّر فرموده است که مؤمنين و دوستداران او غالباً در تنگي و سختي و فقر و ابتلا به سر ببرند. اين موضوع در زندگي انبياء و اولياء الهي هم به خوبي مشاهده مي شود.
اين سختيها و گرفتاريها گاهي براي پاک کردن مؤمن از لغزشها و گناهان صغيرهاي است که احياناً از او سرزده و گاهي براي ترفيع مقام و بالا بردن درجات قرب است.
در اين زمينه به چند روايت اشاره ميشود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:«پيامبران به بيشترين سختيها مبتلا ميشوند، پس از آنان مؤمنين هستند که به قدر ايمانشان مبتلا ميشوند.»
2- حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود:«اجر و پاداش بزرگ با گرفتاريهاي بزرگ همراه است. خداوند هر قومي را دوست بدارد، آنها را گرفتار ميکند.»
3- امام باقر عليه السلام فرمود:«وقتي خداوند بنده اي را دوست داشته باشد، او را غرق در گرفتاري ميکند.»
4- امام صادق عليه السلام فرمود:«محال است بر مؤمن چهل شب بگذرد، و مشکلي برايش پيش نيايد که او را محزون نکند. اين مشکلات مايه تذکر و يادآوري به اوست.»
و نيز فرمود:«در بهشت درجه اي است که بنده به آن نمي رسد مگر اينکه به بيماري مبتلا شود.»
امام باقر عليه السلام فرمود:«همان طور که مرد از اهل خود دلجويي مي کند، خداوند هم از مؤمن با هديهاي از گرفتاري سرکشي ميکند، و نيز او را از دنيا پرهيز ميدهد، همانطور که طبيب، مريض را از غذا پرهيز ميدهد. »
رسول خدا فرمود:«مؤمن مانند شاخه نهالي است که دردها و بيماري ها او را حرکت ميدهند.»
شخصي به اميرالمؤمنين عليه السلام عرض کرد:«به خدا قسم من تو را دوست دارم.»
امام فرمود:«پس لباسي براي فقر آماده کن که من از رسول خدا شنيدم که فرمود:«فقر و تنگدستي به سوي محبّين تو از سيلي که به پايين درّه مي ريزد سريع تر رو ميآورد.» »
امام صادق عليه السلام فرمود:« خداوند به حضرت موسي عليه السلام فرمود:« من مخلوقي محبوب تر از مؤمنان خلق نکردم و آنها را فقط به آنچه خير و صلاحشان است، مبتلا ميکنم، چرا که صلاح آنان را بهتر ميدانم ...»
10- امام سجاد عليه السلام فرمود: « مردم در زمان ما شش گروهند: شير، گرگ، روباه، سگ، خوک، گوسفند.
شيرها همان پادشاهان ستمگرند که مي خواهند بر همه غلبه پيدا کنند.
گرگ ها تاجراني هستند که از جنس در موقع خريدن بد ميگويند و در موقع فروش تعريف.
روباه ها دين فروشان و دو رويانند، سگ ها پرخاشکنندگان به مردم هستند، و خوک ها طالبان فساد و فحشاءاند.
اما گوسفندها کساني هستند که پشمشان کنده ميشود و گوشتشان خورده ميشود و استخوانشان شکسته ميشود، يعني مؤمنين مبتلا و گرفتار.
پس گوسفندان در بين گروهي از شيران و گرگان و روباهان و سگان و خوکان چه کنند؟!»
کلید موفقیت
چقدر يه شکست تو زندگيت مهمه؟؟آيا باعث شکوفاييت ميشه يا اين که باعث ميشه که نا اميد بشي و دست از تلاش برداري..
اگر اين قدر قوي نيستي که ببازي ..مسلما توانايي برتده شدن را نيز نخواهي داشت
هيچ رازي در موفقيت وجود ندارد..موفقيت نتيجه آمادگي..تلاش سخت..و درس گرفتن از شکست هاست
هميشه زيرکترين آدم ها کساني نيستند که کمترين ميزان شکست را دارند بلکه کساني هستند که از شکست ها بهترين درس را مي ند...
شکست معمولا يک موقعيت موقتي است..ولي نا اميد شدن آن را به يک موقعيت دائمي تبديل ميکند
شکست بايد مثل يک معلم براي ما باشه ..نه يک مانع براي پيشرفت...
شکست مي تواند باعث بشه يه مقداري عقب بيافتي از کارات ولي نبايد مسبب مغلوب شدنت باشد...
شکست به منزله يک وقفه توي کارات هست ولي نه يک نفطه پايان.
.تنها در صورتي ميتواني از شکست اجتناب کني که چيزي نگي ..کاري نکني...و هيچ چي نباشي ...
....... (يعني در واقع پاهات رو رو به قبله دراز کني و هيچ کاري نکني )
اگرنمي توني اشتباه کني يعني هيچ کاري نمي توني بکني
هيچ کسي نميتونه شرط ببنده که با يه حرکت قادر به برنده شدن در يک بازي شطرنج هست... يه زمانهايي لازمه تو يه قدم عقب نشيني کني تا بتوني يه قدم به جلو بر داري
بزرگترين موهبت اين نيست که هيچ زمان شکست نخوري... بلکه اين است که بعد از هر شکست بتوني دوباره بلند شي
قضاوت ديگران نسبت به من روي تعداد دفعاتي نيست که شکست خورده ام..بلکه روي تعداد دفعاتي است که موفق شده ام ..
و تعداد دفعاتي که موفق شده ام دقيقا زماني بوده که بلا فاصله بعد از اين که شکست خورده ام دوباره به تلاش ادامه داده ام و موفق شده ام.... ....
بيشتر آدم ها زماني نا اميد ميشن که چيزي به موفقيتشون نمونده..در يک قدمي پيروزي دست از تلاش بر مي دارند...آنها در دقيقه آخر تمامي اميد خود را از دست ميدهند..يک قدم مانده به خط پايان و پيروزي ...
اگر احتمال شکست وجود نداشت ..پيروزي بي معني بود
(طعم شيرين خود را از دست مي داد)....

طنز
موضوع انشا: �ازدواج را توصیف كنید�

پیش بابایی می روم و از او می پرسم: �ازدواج چیست؟�، بابایی هم گوشم را محكم می پیچاند و می گوید: �این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی كنی، ورپریده!�، متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: �خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!�، در حالی كه در چشمهایم اشك جمع شده است می گویم: �بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بكشید؟!�، بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید: �نخیر! از اونجایی كه من سلطان خانه هستم و توی یكی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین كار رو می كرد و ابتدا می كشید و سپس تحقیقات می كرد، در نتیجه من همین روال را ادامه خواهم ...� بابایی همانطور كه داشت حرف می زد یك دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین های مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب شده، ملاقه با آنچنان سرعتی به سر بابایی اصابت كرد كه با چشم مسلح هم دیده نمی شد.
مامانی گفت: �در مورد چی صحبت می كردین كه باز بابات جو گیر شده بود و می گفت سلطان خونه است؟!�، و من جواب دادم: �در مورد ازدواج�، مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی كه كم كم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور كه به سمت بابایی می یومد گفت: �حالا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می كنی كه یه دونه مامان كافی نیست؟! می دونم چكارت كنم مامانی این جمله رو گفت و محكم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد.
بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواست كل جریان رو براش توضیح بدم، منهم گفتم كه موضوع انشا این هفته مون اینه كه �ازدواج را توصیف كنید.�، بابایی كه تازه بهوش اومده بود گفت: �خب خانم! اول تحقیق كن، بعد مجازات كن! كله ام داغون شد!�، و مامانی هم گفت: �منم مثل خودت و اون آقا شیره عمل می كنم، عیبی داره؟!�، بابایی به ماهیتابه كه هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی كرد و گفت: �نه! حق با شماست!�، مامانی گفت: �توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یه كرباس هستند!�
بابابزرگ كه گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با كانالهای ماهواره ور می رفت و هی شبكه عوض می كرد متوجه صحبت های ما شد و گفت: �نوه ی گلم! بیا پیش خودم برات انشا بگم!�، مامانی هم گفت: �آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و دوازده ازدواج ناموفقی كه داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواج بگه!�
پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید: �ازواج خیلی چیز خوبی است، و انسان باید ازدواج كند ... راستی خانم معلمتون ازدواج كرده؟ چند سالشه؟ خوشـ ...�، بابابزرگ حرفهایش تمام نشده بود كه این بار ملاقه ای از طرف مامان بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه به سر من اصابت كرد.
به حالت قهر دفترم رو جمع می كنم و پیش خواهر می روم، نمی دانم چرا با گفتن موضوع انشا در چشمانم خواهرم اشك جمع می شود، و وقتی دلیل اشك های خواهر رو می پرسم می گوید: �كمی خس و خاشاك رفت توی چشمم!�، البته من هر چی دور و برم رو نگاه می كنم نشانی از گرد و خاك نمی بینم، به خواهر می گویم: �تو در مورد ازدواج چی می دونی؟� و خواهرم باز اشك می ریزد.
ما از این انشا نتیجه می گیریم بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناك است زیرا امكان دارد ملاقه یا ماهیتابه به سرمان اصابت كند، این بود انشای من، با تشكر از اهالی خانه كه در نوشتن این انشا به من كمك كردند!
[ ]
+
عاشقم
پنجشنبه هجدهم تیر 1388
سلام دوستان عزیز تر از جانم ببخشید که چند ماهی رو نتونستم بیام سرگوشی آب بدم ولی امروز آمدم تا تا وبم را شنگول و منگولش کنم . و به زودی زود چیزهای بروز را براتون میزارم امیدوارم از کلبه خودتون دیدن کنید و نظرات خودتون را برام بنویسید چون نظر شما باعث میشه که وبم شنگولتر و منگولتر بشه و منم بتونم راه بیفتم براتون آرزوی موفقیت می کنم برای شروع چند عکس عاشقونه و رومانتیک گذاشتم از نظر من حالا محیط وب من یخورده عشقولانه شده نه!!! امیدوارم که طاعات و عبادات شما مورد قبول درگاه حق باشه موفق باشین دوستان من ....



بوسه های عاشقونه



اینها دوتا به دور از چشم پدر و مادر اومدن اینجا ای شیطونها ولی کار خودشون نیست کار دلشونه


فکر بد به سرتون نزنه اینها هم مثل بقیه عاشق هم هستند


نظرتون راجع به این چیه ؟

برای شادی روح من نظر بدین باشه دارم پیشرفت می کنما
[ ]
+
عاشقان تاج کبیر
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

واقعا اون موقع شیرین بود

بهترین تیم لیگ ایران
[ ]
+
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
بچه ها من ۲۶ بهمن
تولدم هستش شاد
و خندان باشید
[ ]
+
ببوس مرا
دوشنبه چهارم آذر 1387
بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد.
دوست دارم آن هیچ کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و
ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت را داشته باشد .
تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است. عشق دست خود
آدم نیست . بی خبر و بی اراده می آید. اما عشقبازی دست خود آدم است
من از آنچه دست ساز آدمی است بدم می آید. عشق مرا چنان بزرگوار
کرده که نمی توانم راضی باشم، مثل دیگران در بستر معشوقم بخوابم .
من و عشقم یک وجودیم . ما در هم می خوابیم . دلم برای آنهایی
می سوزد که پایبند عشقهایی هستند که با عشقبازی اثبات می شود. من
عشق را یافته ام ، معشوق بهانه است . اگر تا هفته دیگر طاقت نیاوردم به
خانه ات می آیم. ...
زین پس به یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب
بر می خیزم . نه من، که دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد .
و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند . نور روشنی او را
گسترش خواهد داد. و سکوت سنگین این اتاق ، سکوت او را فریاد می کند.
رفت و نمی دانست که بی او ، برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر،
برای شنیدن یک آواز و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها ماندم











بین من و تو پنج حروف فاصله هست و تلاش می کنم این حروف هارو حذف کنم تا به هم برسیم
[ ]
+
داستان عشق واقعی
شنبه دوم آذر 1387
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.


سر کلاس درس
سر کلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟ هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيدو ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگی بود صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو بهخاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشدآره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد
...
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد



خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد

[ ]
+
اشکهای یخی
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
اشکهای یخیم رو پاک کن درهای قلبتو واکن
صدای قلبم رو بشنو من چه کردم با دل تو
کاشکی توی لحظه ی آخر عشق رو تو نگام می خوندی
قلب تو صدام رو نشنید رفتی با غریبه موندی
اگه یه روز بگم از این حکایت که به تو کردم عادت
دلم پیش دلت مونده توی زندون رفاقت
اگه یه شب برسم به حقایق می شم خدای عاشق
می گم راز رو به ستاره ی دریای مغرب
اشکهای یخیم رو پاک کن درهای قلب تو واکن
صدای قلبم رو بشنو من چه کردم با دل تو


زندگی نامه خواننده محبوب من
سياوش قميشي (متولد(1324)1945در اهواز و بزرگ شده در تهران)آهنگساز شاعر تنظيم کننده و خواننده اي ست که در بين عموم به عنوان خواننده و براي خواص به عنوان آهنگساز و خواننده اعتباري ويژه و متفاوت دارد . نخستين وجه يا شايد مهمترين وجه تفاوت آثار سياوش قميشي در ملودي هايش نهفته است . ملودي هاي بسيار متاثر از موسيقي کلاسيک (اصيل) ايران و در عين حال مبتني بر آکوردهاي غير معمول و کاملا غير ايراني که ترکيبي عجيب و درخشان از موسيقي ايراني و غربي در قالب ترانه هاي پاپ به وجود آورده است و همچون مهري برجسته برداشت ناب سياوش قميشي را از هنر ايراني با اشرافي جامع بر انواع موسيقي غير ايراني به نمايش مي گذارد در بيشتر آهنگهاي سياوش رگه هاي روشن و قوي از موسيقي ايراني را مي توان يافت که گرچه روايت جزء به جزء موسيقي رديفي ايران نيستند اما به خوبي حس ايراني بودن را حتي در ذهن شنونده غير حرفه اي متبادر مي کنند و اين هنر اوست که با گريز آگاهانه از تکرار سنتي و نخ نما ملودي هاي ظريف ايراني را همچون تارهاي طلا بر پيکره ي ترانه اش مي بافد . با کمي دقت در آلبوم ها ي سياوش مي توان بسياري از برداشت هاي آزاد وي از موسيقي کلاسيک ايران را به وضوح مشاهده کرد . در واقع سياوش قميشي و هم نسلان موفقش آموزش موسيقي را از کودکي به طور خوداگاه يا نا خوداگاه با موسيقي ناب ايراني شروع کردند . شنيدن روزمره اجراهاي بسيار موثق و اصيل از بزرگان موسيقي ايران در سالهاي (1320 تا 1330) از راديو تهران تجربه اي تکرار نشدني براي هم نسلان سياوش به عنوان کودکان آن روزگار و بزرگان آينده موسيقي نو ايران بود که به مرور پس از آشنايي با حوزه هاي ديگر موسيقي عملي را از طريق مراجع و منابع کاملا جدا آموزش ديده و تجربه مي کردند. سياوش قميشي خود سالهاي 1970 را در انگلستان (مهد موسيقي راک) گذرانده و آموزش موسيقي ديده است. موسيقي گروههاي بزرگ غربي و شرايط زماني مکاني فعاليت آنها را از نزديک درک و لمس کرده و آثارشان را عملا مشق و اجرا نموده است. اين آميختگي عملي با موسيقي روز دنيا در کنار ذهنيت و ناخودآگاه انباشته از ملودي هاي موسيقي ايران, زماني که منشا خلق هنري قرار گرفتند ترکيبي نو و بديع از ملودي و هارموني را پديد آوردند که پيشتر همانندي نداشت. از اين روست که موسيقي سياوش قميشي را يکي از بهترين نمونه هاي هنر هم نسلانش مي دانيم. او با برداشت ويژه اش از انواع موسيقي و با توجه کامل به موزيک روز دنيا به ويژه در حيطه ي پروگرسيوتنظيم,صداسازي و ميکس به مرز نوآوري و خلاقيتي کامل رسيده و در بيان خود قوام و دوام يافته است. همکاري با تنظيم کنندگاني آگاه و خوش ذوق (که بعضا با وجودي که ايراني نيستند, توانسته اند با موسيقي ايراني ارتباط برقرار کنند) و نکته سنجي شخص سياوش در استفاده آگاهانه و هوشمند از صداسازي هاي الکترونيک و ساوند افکت هاي عجيب و بجا در تنظيم قطعاتش, به موسيقي او تنوعي خاص و رنگارنگي منحصر به فردي بخشيده است که موزيکاليته ي ترانه هاي او را به گونه اي بهتر و جذاب تر نمايان ميکند. از لحاظ شعري, ترانه هايي که سياوش براي کار انتخاب ميکند چند ويژگي اساسي دارند که مهم ترين آنها سادگي و رواني کلام و دوري از پيچيدگي هاي معماگونه ي شعري است. سياوش از ديرباز علاقه اي به استفاده از کلام روشنفکر مابانه و غير مردمي نداشته است و با انتخابي آگاه, به دام ابتذال ناشي از ساده پسندي و بي هويتي هم نيفتاده است. فضاي ترانه هاي او فضايي روشن و اميدبخش است, به دور از سايه هاي خاکستري و سياه رايج در ترانه ي نوين ايران.اعتراض موجود در ترانه هاي انتخابي او هم نوع با موسيقي اي, اعتراضي سياه و خمود نيست و از تلخي و شيريني توام برخوردار است. جالب اين که متقابلا در کارنامه ي هنري سياوش به هيچ رو با ترانه هاي بي معني و سبک سرانه هم مواجه نمي شويم. شادترين ترانه هاي او, نه در کلام و نه در موسيقي به مرز انحطاط و ابتذال نزديک نمي شوند و شعر و موسيقي ترانه هاي شاد او هم از حدود تشخص, حجب و آبرومندي ماخوذ به حيا بيرون نمي روند. مضامين ترانه هاي سياوش عموما مضامين و موضوعات عاطفي در حوزه زندگي فردي و اجتماعي اند وعشق, زندگي و حرکت در اين ميان نقش محوري و کليدي دارند و داستان هر ترانه هم غالبا با پاياني روشن و اميد بخش همراه است. سياوش در شناخت و کشف ملودي پنهان در شعر استعدادي خداداد دارد و با قوه ي درک ريتم بسيار خوب,ضرب آهنگ مناسب شعر و ملودي را براي کارش مي يابد. به همين دليل, در آلبوم هايش همه نوع ترانه با ريتم هاي گوناگون شنيده مي شود, تنوعي که شنونده را دچار ملال ناشي از يکنواختي آلبوم نمي کند. او در اجراي ترانه هايش صاحب سبکي مشخص است. آشنايي عميق با ملودي و تنظيم ترانه اي که آهنگ آنرا بر مبناي توان حنجره و نقاط ضعف و قوت صداي خود ساخته و ويژگي هاي خاص صدايش اعم از توناليته و موزيکاليته ي صدا, نتيجه ي خوانندگي اش را بسيار درخشان و پر ثمر کرده است. صداي زخمي و خش دار, آميخته با تحريرها و غلت ظريف آواز ايراني جملات آهنگين را با صميميت و احساسي ژرف و بي غش مي خواند که گويي شعر و آهنگ تنيده بر هم, از جان خواننده بر مي آيند و بر دل شنونده مي نشينند. به جرات ميتوان گفت هيچ آهنگسازي در موسيقي ترانه ي نوين ايران, در طي سي سال گذشته همانند سياوش قميشي حرکتي رو به جلو و کمال طلب با حفظ و افزايش روز افزون تعداد مخاطبان نداشته است. ترانه هاي سياوش قميشي (ترانه به معناي جمع آهنگ و شعر و صدا ) مخاطب عام دارد و اين عموميت به ويژه در بين جوانان ديده مي شود. شايد او تنها آهنگساز/خواننده اي ست که هر چه بيشتر کار ميکند مخاطبان و علاقه مندان جوان تري پيدا مي کند و به زبان موسيقي به جوانان, زندگي,عشق و نشاط مي بخشد, همچون دوستي همسن در خلوتشان ميخواند و مانند پدري مهربان سنگ صبور درد هاي جواني شان مي شود. همه ما نسل بعد از انقلاب در داخل و خارج کشور با صداي سياوش قميشي زندگي کرده ايم , عاشق شده ايم, گريسته ايم, خنديده ايم و نفس کشيده ايم با او بوده ايم و او با ما بوده است. موسيقي و صداي سياوش همچون زندگي اش ساده, روان و بي پيرايه است و به سادگي در ضمير پاک جوانان مي نشيند و شايد از اين روست که جوانان بسيار دوستش مي دارند چرا که جواني مظهر سادگي و يکرنگي ست. سياوش قميشي مانند سرزمين زادگاهش انساني آفتابي است

| |
|
[ ]
+
حکایت ها
شنبه هجدهم آبان 1387
می شه از عشق تو گفت میشه با ستاره های چشم تو مغرب نو مشرق نو برپا کرد
می شه از برق نگاهت خورشید رو خاکستر کرد
میشه از کنه های سر زلفت یه عالم شعر نوشت
آره از عشق تو دیونگی هم عالمی داره ِ آره از عشق تو مردن داره
می شه از عشق تو مردو دیگه از دست همه راحت شد
می شه از عشق تو مردو دیگه از دست تو هم راحت شد
آره از عشق تو دیونگی هم عالمی داره ِ اگه از عشق میشه قصه نوشت می شه از عشق با تو گفت
آره از عشق تو دیوونگی هم عالمی داره
آره از عشق تو مردن داره
آره از عشق تو مردن داره
نجار و دو برادر
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آن ها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: «من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: «در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: «من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: «نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: «مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: «دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آن ها را بسازم.»
مشعل
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: «این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»
فرشتـه جواب داد: «می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»
ماهى گير
يك بازرگان موفق و ثروتمند، از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هر روز تعداد كمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد: چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري ؟
ماهي گير پاسخ داد: مدت خيلي كمي.
بازرگان گفت: چرا وقت بيش تري نمي گذاري تا تعداد بيش تري ماهي صيد كني؟
پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است.
بازرگان متعجب پرسيد: پس بقيه وقتت را چي كار مي كني؟
ماهي گير جواب داد: با بچه هايم گپ مي زنم. با آن ها بازي مي كنم . با دوستانم گيتار مي زنم.
بازرگان به او گفت: اگر تعداد بيش تري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگ تري بخري و با درآمد آن قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت. بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و بعدها به نيويورك و به مرور آدم مهمي مي شوي.
ماهي گير پرسيد: اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد: حدودا بيست سال.
و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا مي فروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت مي كند.
ماهي گير پرسيد: بعد چه اتفاقي مي افتد؟
بازرگان جواب داد: بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد. به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهي گيري مي كني. زمان بيش تري با همسر و خانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش مي گذراني.
ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد.
اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟!
كمك به پدر
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر
پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آن جا اسلحه پنهان کرده ام.
صبح فردا 12 نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت:
که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد:
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.
در دنیا هیچ بن بستی نیست؛ یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت.
سیرک
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی باادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: «چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: «لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید: «ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: «متشکرم آقا.»
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
نشانه
راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: «پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت: «خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت: «این هم نشانه بهشت!»
طمع
روزی يک مرد درويش با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '. خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آن ها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورشت بود، که آن قدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آن ها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آن ها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورشت ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آن ها غمگين شد. خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'. آن ها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آن جا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورشت روی آن و افراد دور ميز، آن ها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'. خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اين ها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
[ ]
+
دلتنگی
شنبه هجدهم آبان 1387
خیلی وقته دیگه بارون نزده رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها مثل بغزی توی سینه ی منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تورو من به کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده

همدم گل گشته ام همبستر خاکم مکن. قطره قطره می چکم از چشم خود پاکم مکن…
چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غمهایم بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم
قانون رسیدن
هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه ، فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راهی که پیش روست . گاهی برای رسیدن باید نرفت

[ ]
+
اس ام اس و جوک های عاشقونه
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
عشق مانند هواست همه جا وجود دارد تو کمي نفسهايت را جانانه بکش
مي توان در کوچه هاي زندگي پاسخ لبخند را با ياس داد مي توان جاي غروب عشق را با طلوع ساده ي احساس داد در نگاهت بوي باران مانده است خاطرات سبز ياران مانده است درميان جنگل سبز دلت رد پاي بي قراران مانده است
هر کسي رو که دوست داريم مي کنيمش تو قفس تا برامون آواز بخونه در عوض کسايي که ازشون متنفريم آزادانه قار قار مي کنن
هنگامي که خود آدمها را ، نه صورتکهايشان را ، ببينيم آن ها را دوست خواهيم داشت ، با همه کاستي هاشان
امسال مد شده 777 سه تا هفت داره ، زمستونا خيابونا برفداره ؛ صابون كه به دست بمالي كف داره ، ايران و اينجوري نبين نفت داره نونوايي محلمون صف داره ، آهنگاي قديمي توش دف داره
به ترکه ميگن سفر حج چطور بود ميگه خيابونا تميز ، برجاش بلند ، ماشينا آخرين مدل. البته يه جاي زيارتي هم داشت که شلوغ بود نرفتم
دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوست دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره
زندگي سخت نيست ما سختش مي کنيم . عشق قشنگ نيست ما قشنگش مي کنيم.دل ما تنگ نيست ما تنگش مي کنيم.دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش مي کنيم
شعبده بازي روي صحنه هنر نمايي مي کرد که ناگهان گفت: حالا يک خانم بيايد روي صحنه تا من کاري کنم که غيب شود مردي از ميان جمعيت برخاست و گفت: آقاي شعبده باز! چند لحظه صبر کن تا من بروم مادر زنم را بياورم
به ترکه ميگن : چي شد مامانت مرد ؟ ميگه: رفت پشته بوم رخت پهن کنه افتاد...ميگن افتاد مرد ؟ ميگه:نه بابا افتاد رو کولر ، کولر شکست افتاد . بهش ميگن اون موقع مرد؟؟ميگه:نه آقا جان،بعد افتاد رو تراس ، تراس خراب شد . ميگن:خوب ايندفعه مرد ؟ ترکه ميگه:نه بعد افتاد رو سقف گاراژ،سقف خراب شد!بهش ميگن:حتماً ايندفعه مرد ؟ ميگه:بازم نمرد،ديديم داره کُلّ خونه خراب ميشه،با تفنگ زديمش 


به يک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتي برگشت ديدم چشماش اشکيه و گريه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسيدي؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هيچ وقت همديگرو را نمي بوسن
دلم از دوريت پاره پاره شد دوختمش حالا تنگ شده . چيكار كنم ؟
دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه کني ميگن کم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشکنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست
دوست داشتن برتر از عشق است. عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي. امّا دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي کند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مييابد
زندگي به ما آموخته که عشق در نگاه خيره به يکديگر نيست، بلکه در يک سو نگريستن است
زندگي به ما آموخته که عشق در نگاه خيره به يکديگر نيست، بلکه در يک سو نگريستن ا
نبودي بي تو پنهان گريه کردم تو را ديدم و خندان گريه کردم براي اينکه اشکامو نبيني نشستم زير باران گريه کردمست
يک عاشق شکست خورده پرسيدم: بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن گفتم بزرگ ترين شکست؟ گفت شکست عشق گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روز چشم هاي معشوق رو نديدن گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد گفتم زيبا ترين لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن پرسيدم بزرگترين آرزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهي سرد گفت: ( مرگ
ترکه خواب می بینه که روز قیامت شده. می گن هر کسی یه آدم خوب همراه خودش بیاره می ره بهشت. اولی یه شهید میاره، می ره بهشت. دومی یه جانباز میاره، می ره بهشت. حیف نون یه فرغون خالی دستش می گیره میاد. ازش می پرسن این چیه؟ می گه برید کنار، توش مفقود الاثر خوابیده!!
به حیف نون گفتن واسه زلزله بم چه کمکى کردى؟ گفت: متاسفانه من دستم خالی بود، ایشالا زلزله بعدی!
تو که از کوچه ی مشتاق دلم می گذری کوچه بن بست است باید دور بزنی!
ترکه میپرسن : ” ربنا آتنا فی الدنیا حسن و فی الاخره حسن و قنا عذاب النار ” ینی چی ؟!میگه ینی ” این دنیا خوبه حسن ولی آخرت خیلی خطرناکه حسن
ترکه میره کلانتری و میگه: قربان، زنم گم شده! افسره میگه: مشخصاتش رو بگو. طرف میگه: یعنی چی؟ افسره میگه: مثلا زن من ۶۰ کیلو، قد بلند، موهاش طلایی. طرف میگه: زن من رو ولش کن، بریم زن تو رو پیدا کنیم
به ترکه میگن سفر حج چطور بود میگه خیابونا تمیز ، برجاش بلند ، ماشینا آخرین مدل. البته یه جای زیارتی هم داشت که شلوغ بود نرفتم
مرا هرجور خواهی در به در کن
جفایت رااز این هم بیشتر کن
بزن با عشق خود آتش به جانم
ولی آتش نشانی را خبر کن
ترکه می ره کتابخونه، داد می زنه یه ساندویچ بدین با سس اضافه.
آقاهه بهش می گه: آقا! اینجا کتابخونه هست.
حیف نون می گه: ببخشید… بعد یواش در گوش آقاهه می گه: یه ساندویچ بدین با سس اضافه!
لا لا لا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصه ش نشه تنها بیداره
اگر می خوای بدونی چند تا دوستت دارم انگشتت رو بزار روی نبضت
…
دیدی؟ دوست داشتنم تمومی نداره!
دختر و پسری مشغول چت در اینترنت هستند.
پسر: تو احتمالاً خیلی زیبا هستی!
دختر: به چه دلیلی این طور فکر می کنی؟
پسر: خوب، طبیعت حتماً این خنگی تو را به نحوی باید تلافی کرده باشد!!!
چرخه زندگی مردها:
بچگی:
م.ذ: مامان ذلیل
جوانی:
د.ذ: دوست دختر ذلیل
میان سالی:
ز.ذ: زن ذلیل
پیری:
ب.ذ: بچه ذلیل
مرگ:
ذ.م: ذلیل مرده! [ ]
+
درددل
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
سلام دوست عزیز من می خواستم توی وبلاگم یک جایی برای درددل شما بزارم
نمی دونم کار درسته باشه یا نه ولی می خوام نظرات شما دوستان عزیز که از همه چیز برام
مهمه رو بدونم . منظورم از این کار اینه که شما دوستان من هرچی که توی دلتون هست یا حرفهای
نگفته دلتون رو بگید تا من درون وبلاگم بزارم و یا اگه حرفای زیبایی دارین برام ایمیل کنید تا در وبلاگم قرار
بدم این وبلاگ هر روز به روز می شود . شعرهای جدیدتر اس ام اس های عاشقونه یا سعی می کنم
حرفای عاشقونه بزارم ولی دست بالم تنگه نیاز به همکاری و اظهار نظرهای شما دوستان عزیزم دارم چون من تازه کارم 
منتظر نظرات شما عزیزان هستم. با آرزوی اینکه فردا که از خواب بیدا میشم بیام که نظرات شما عزیزان رو ببینم . براتون آرزوی موفقیت می کنم
[ ]
+
تو مسافر کجایی
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
توی قلبت جایی واسم نیست ، نمی گم کسی رو داری اما دیگه مطمئنم می خوای منو تنهام بزاری
دیگه دستاتو ندارم دیگه چشمات مال من نیست ، اون نگاه جستجوگر این روزها دنبال من نیست ،
نمی گم داری می گردی دنبال یه عشق تازه اما کوله بار رو بستی ،
در بروی کوچه بازه تو میری و من نمی دونم ، گناه من چی بوده اما هر دلیلی باشه واسه رفتنه تو زوده
چی بگم من از درونم تو همه چیرو می دونی همه حیرتم از اینه که چرا پیشم نمی مونی ؟
من هنوزم نمی دونم تو مسافر کجایی؟
[ ]
+
من عاشقم
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
تکیه به شونهام نکن من از تو افتاده ترم
ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم
کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟
حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟
من نه قلندرم نه قهرمان قصه ها نه برده حلقه بگوش نه ناجی فرشته ها
من عاشقم همینو بس غصه نداری بی کسیم قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

عشق یعنی جه؟؟؟ :::
به كودكي گفتند :عشق چيست؟
گفت : بازي
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : رفيق بازي
به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت
: پول و ثروت
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟
چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست
به گل گفتم: عشق چيست؟
گفت : از من خوشبو تره
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
گفت :از من زيبا تره
به شب گفتم عشق چيست؟
گفت: از من سوزنده تره
به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟
گفت نگاهي بيش نيستم اگر از شما بپرسندعشق چيست ؟شما چه ميگوييد؟؟؟
[ ]
+
مادر دوستت دارم
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
مادر
کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگیهام لالایی هاتو دوست دارم
سادگیهاتو دوست دارم خستگیهاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم
کاشکي رو طاقچه دلت آينه و شمعدون مي شدم
تو دشت ابريه چشات يه قطره بارون مي شدم
کاشکي مي شد يه دشت گل برات لالايي بخونم
يه آسمون نرگس و ياس تو باغ دستات بشونم
لالايي لالايي لالالا
بخواب که مي خوام تو چشات ستاره ها مو بشمارم
لالایـــــی لالا لا لا لا لـــــا
پیشم بمون که تا ابد دنیارو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب اگه بد
با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلســــــــــی
با تو برام چیدنیـــــــــه
مــــــــــــــادر
مــــــــــــــــــــــــــــادر
[ ]
+
آیا می دانید؟
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
آیا میدانستید ؟؟؟
1 - کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضاء می کنند ، انسانهای منطقی هستند .
2- کسانی که بر عکس عقربه های ساعت امضاء می کنند ،
دير منطق را قبول می کنند و معمولاً غير منطقی هستند .
3- کسانی که از خطوط عمودی استفاده می کنند ، لجاجت و پافشاری در امور دارند .
4- کسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند انسانهای منظمی هستند .
5- کسانی که با فشارامضاء می کنند ، در کودکی سختی کشيده ان .
[ ]
+
چقدر سخته
شنبه یازدهم آبان 1387
چقدر سخته بخوای سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی روی قلبت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوستش داری ....

[ ]
+
نپرسیدم چرا رفتی
شنبه یازدهم آبان 1387
نپرسیدم چرا رفتی؟
فقط گفتم بری کی بر میگردی؟
ولی رفتی و دیگه بر نگشتی
نترسیدم تو تنهایی
فقط ترسیدم از اینکه نیایی
دیگه شد باورم که بی وفایی
بگو تنهام گذاشتی چرا ؟ بگو دوستم نداشتی چرا ؟
دلم و شکستی بی صدا
دوستت دارم به خدا ا ا ا ا ا ا ا !!!!!
تنهام نزار اشکام و ببین
تنهام نزار بیا پیشم بشین
من بی تو میمیرم بگو دستات و میگیرم
فقط همین
همین

[ ]
+
چگونه فراموشت کنم
شنبه یازدهم آبان 1387
چگونه فراموشت کنم تو را
که از خرابه های هرزگی به قصر سپید عشق هدایتم کردی
و عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی
و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی
و با صداقت عاشقانه ات دلش را بدست آوردی
چگونه فراموشت کنم تو را
که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم
و تپش قلبت را حس می کردم
و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم
که خدایا پس کی او را خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم تو را
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم
برایم - برایم تمامی اسمها غریبه است
[ ]
+